تبليغاتX
هزار و يك شب


هزار و يك شب

دزدیدگی!

قالب وبلاگم توسط بعضیها دزدیده شد اونم بهه بهونه ویروسی بودن الان اگه دستم بهتون برسه.....!

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: شنبه بیستم فروردین 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نوروز

خداجون تو این ساعت های پایانی سال 89 ازت می خوام من رو به همه خواسته هام برسونی!

ازت می خوام هوامو خیلی بیشتر از پیش داشته باشی،اخه مگه می شه آفریننده شکیبایی باقی آفریده هاشو

 به دوئل دعوت کنه؟توکه می دونی من روحییاتم چه جوریه،من که می دونم هیشکی نمی تونه منو اونجوری

 که هستم درک کنه اما توکه هیشکی نیستی،مگه نه؟خدایا من خیلی احساس تنهایی می کنم حق دارمندارم؟

منو تنها نذار،کمکم کن اونجوری که درخور وجودمه برگردم به زندگی!خدا من خیلی طلبکارم!همه طلبمم از 

تو دارم،اشکالی داره؟اگه  طلبکار تو نباشم می دونی که نمیشه،نمی تونن این آدمای کوچیک که  خدای 

ناتوانی و نیازن،من از اینا نمی تونم طلبی داشته باشم،چون لیاقتشو ندارن...!اما تو با من بودی،تا همیشه با 

من باش بذار اگه واسه ی یه بار دیگه هم که شده احساست کنم،فقط اون موقع است که می تونی منو 

خوشحال ببینی..!

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: دوشنبه یکم فروردین 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

استاد سیاوش قمیشی

البوم جدید استاد هم بعد از کلی انتظار اومد و امید به زندگی من 3000 تا بالا

 رفت.البته خیلیام غر زدن راجع بهش اما از نظر من که بیشتز 16 ساله که دارم با ترانه

 های استاد زندگی می کنم و جدا از تعصب این آلبوم هم شاهکار دیگه ایه که با

 آسمون،درخت و انسان آشتی برقرار می کنه!آسمونیا و سبزا و آدما باهات زندگی

 میکنن استاد،خوش به حالت...،خوش به حالشون..!

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سوختم اما بازهم می سازم..!

زمان زیادی گذشت و برخی مشکلات نذاشت به هزارویک شبم سر بزنم!از خراب شدن ماشین گرفته تا سوختگی با همون ماشین و الانم که امتحانام دارن تموم می شن!تازه بعد از امتحانامم چندتا کار دارم که باید انجامشون بدم.با وجود اینکه کارای زیادی همیشه برای انجام دادن داشتم و دارم اما دیگه اونقدرها هم سخت نمی گیرم یا توی بار گذاری روی کارهام کم کاری می کنم!

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: یکشنبه سوم بهمن 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

برگرد،به زندگی برگرد!

این جمله رو یکی از دوستام که دانشجوی سال آخر پزشکی اونم از جنس مغز و

 اعصابه درست روزی بهم گفت که احساس بیگانه ای همش بهم می گفت پیمونه

 زندگی تو پر شده!زندگی تلخ تر از تلخی پیشینش بود و به سان یه کابوس

 وحشتناک منو ول نمی کرد.دوس داشتم بنا به گفته دکتر برگردم به زندگی!اما یه

 چیزایی نمی ذاشت یاد برزخی افتادم که میلتون هم سالها پیش گرفتارش بود

 شایدیم مال من برزخ تر بود... .ای کوفتت بشه آدم حالا سیب نمی خوردی می

 مردی؟این همه میوه اونجا بود اه!کاری نمی تونستم بکنم،آشفته و درمونده بودم یاد

 بچگیام افتادم که وقتی با مامانم که همه زندگی منه می رفتم بیرون اگه تو

 شلوغی و رفت و آمد دیگران تو خیابون یه لحظه دستم از دستش جدا می شد

 غریب و بی کس می شدم و می زدم زیر گریه حتی برای یه لحظه.اما نمی دونم

ییهو برگشتم،من از برزخ برگشتم و یکم بهترم.

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

من و تنهایی به بزرگی دنیا

دلم خیلی گرفته توهم که خوابی و سر بیداری نداری.از توهم بریدم خدا بسمه کمینه بیخیالم شو!

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: جمعه نهم مهر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

....

اسمشو نمی دونم،مهم هم نیست چیه،حتی عاملش هم مهم نیست،چیزی

که مهمه اینه که خیلی آزاردهنده است.نمی تونم بفهممش،یه حس که قبلنا 

میومد چند روزی داغونم می کرد و خودش هم می رفت،الان دیگه فکر کنم موندگار 

شده،حق داره آخه دل من جای خوبیه برای پارک غم و غصه اینو اون.کاش 

من،خودم بودمو خدام.الان چندین روزه باهاش درگیرم امروزم که تعطیلیه و همه جا 

بستس عین درهایی که یه روزگاری فکر می کردم با اراده پولادیم اگرم بسته باشن 

بازشون می کنم.یه زمانی می خواستم تا عرش برمو الان تو فرش گیر کردم فکریم 

به سرم نیست مثل گنجیشک وحشی ای که تو قفس حبسش کردن دارم 

خودمو به درودیوار ذهنم می کوبم،تو سرم آشوبه.یه آشوب از جنس یاس،حجوم 

سنگین فکرهای بد اینقدر  مخربه که حتی نمی دونم رو کدومش باید تمرکز 

کنم.آخرش چی میشه؟خدا بیدار شو انگار یکی ا بنده هاتو بکلی فراموش 

کردی.پاشو به دادش برس که تو اوج باکسی،خیلی تنها و بیکس شده...!

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: شنبه بیستم شهریور 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

NG Tube

امروز بعد از نزدیک به بیست روزی که بیمارستان بودیم و تازه چهار پنج روزه که مامی ترخیص شده بازم 

بلعش مشکل پیدا کردو مجبور شدم ببرمش بیمارستان تا واسش انجی تیوب بذارن تا کمینه بتونم

 تغذیه اش کنم و داروهاشو به موقع بهش بدم.داروهای ساعت دوازده و یکش رو بهش دادم.

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بازم خسته ام

نمی دونم باید چیکار کنم.اعصابم از آدم و عالم خرد شده.کاش می شد می رفتم یه جایی که فقط یک 

ماه مال خودم بودم و هیشکی باهام کار نداش..کنار ساحل ولو می شدم و تنها صدایی که می شنیدم 

صدای عشقبازی همیشگی موج های دریا بود... . 

نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

به گمانم من ققنوس بر خواسته از خاکستر ضحاکم


داشتم ترا فریاد میزدم


کسی به اسم خـــــــــــــدا


تو نشنیدی


خودخواهانه بود فریادم


انگار در معصومیتی نخستین ایستاده باشم

 رو به دوزخی که قربانیان خویش را می بلعد 


انسان بودن خودم را در برابر تمام آنان که ذوب می شدند


با دانه های تسبیح تشریح می کردم


زیر پایم چندان سفت نبود


...من نیز لغزیدم

 

      پی نوشت: به گمانم من ققنوس بر خواسته از خاکستر ضحاکم که دیگر حتی عصای موسی هم انبوه مارهای درون سینه ام را یارای مقابله نیست


با سپاس از پرتوی عزیز


نویسنده: هزارو يك شب ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to evanescentroop.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20