|
اسمشو نمی دونم،مهم هم نیست چیه،حتی عاملش هم مهم نیست،چیزی که مهمه اینه که خیلی آزاردهنده است.نمی تونم بفهممش،یه حس که قبلنا میومد چند روزی داغونم می کرد و خودش هم می رفت،الان دیگه فکر کنم موندگار شده،حق داره آخه دل من جای خوبیه برای پارک غم و غصه اینو اون.کاش من،خودم بودمو خدام.الان چندین روزه باهاش درگیرم امروزم که تعطیلیه و همه جا بستس عین درهایی که یه روزگاری فکر می کردم با اراده پولادیم اگرم بسته باشن بازشون می کنم.یه زمانی می خواستم تا عرش برمو الان تو فرش گیر کردم فکریم به سرم نیست مثل گنجیشک وحشی ای که تو قفس حبسش کردن دارم خودمو به درودیوار ذهنم می کوبم،تو سرم آشوبه.یه آشوب از جنس یاس،حجوم سنگین فکرهای بد اینقدر مخربه که حتی نمی دونم رو کدومش باید تمرکز کنم.آخرش چی میشه؟خدا بیدار شو انگار یکی ا بنده هاتو بکلی فراموش کردی.پاشو به دادش برس که تو اوج باکسی،خیلی تنها و بیکس شده...!
|